تبليغاتX
آتش سوار

 به نام حق

سوگند به باد هایی که ابرها را به حرکت در می آورند ،

سوگند به آن ابرها که بار سنگینی از باران را با خود حمل می کنند ،

سوگند به کشتیهایی که به آسانی به حرکت در می آیند ،

سوگند به فرشتگانی که کار ها را تقسیم می کنند ،

آری سوگند به همه اینها ، آنچه به شما وعده داده شد قطعا راست است .

( ذارعات 1-5 )

 

باران

 

آب بر دوش زمین ، زمین در پرتو هفت رنگ خورشید ، خورشید  در صدای آوازه خوان باد ، در آسمان هفتم   نزد خالق حق آرام گرفتند .

خداوند از دریچه معجزه سخن می گوید  .

خداوند به آب فرمان می دهد تا بگرید .

آب گفت : گریه !  من خود اشک فرشته ای گریان بوده ام .

جبرئیل لبخند زد .

خدا گفت : از تولد به تولد ، از پاکی به زلالی .

آب با خود گفت : گریستن برای چه ؟  برای که ؟ راستی گریستن چیست ؟

خدا پاسخ داد : برای گلی که می خواهد خلق شود . گریستن سخت است . جرات می خواهد .

آب گفت : برای گریستن فضا می خواهم ، حس و حال . چیزی شبیه موسیقی از جنس لایتناهی .

خدا گفت : به ابرها فرمان می دهیم تا هزاران قطعه بنوازند .

ابر می شنید . با خود تکرار کرد . آب می خواهد بگرید ، گریه ای از طعم خلوص  برای گلی از وجود سبحان .

خداوند با همگان سخن گفت : هر آنچه را که در درون خود زمزمه  می کنید من زود تر از خودتان می شنوم .

خدا یعنی به خود  آ 

خدا به ابر گفت :  منزه و لطیف .

ابر با خود به سخن نشست : من نواختن را سینه به سینه تجربه     کرده ام . برای جنگل نواختم تا هستی پیدا کند . برای کوه نواختم تا خود را بسنجد از استواریش . برای دریا نواختم تا آرام گیرد از خشم . حتی برای خورشید هم نواختم .

این بار حس می کرد چیزی کم دارد هیچ مقامی که چنین فضای را تجلی کند به خاطر نداشت .

ابر گفت : من سمفونی  کهکشان را می نوازم . برای چنین قطعه ای تمامی کائنات را به رهبری باد جستجو می کنم .  شروع به نواختن کرد . هر چه که می نواخت باد آن را تنظیم می کرد . این چنین برای فرزند آتش ، کرشمه های خورشید ، نسیم و برادرش صبا  زندگی تازه ای از پی فصلی دیگر  آغاز می شد .

ابر به  باد  گفت  :  این  خواسته آب نیست . انگار چیزی را گم کرده ام و  برده ام از یاد .

باد گفت : از کائنات پیر هم پرسیدی ؟

ابر پاسخ داد : آری ، ولی چیزی نمی دانست . به سرزمین خورشید ، به هفت شعله عشق هم رفتم ، قلب ماه را بوسیدم ، ستارگان را جابه جا کردم ، زیر بال پروانه ها را دیدم ، روی پلک کبوتر ها را هم دیدم . افسوس که نبود .  

ابر کنار بهار ایستاده بود ، پریشان و آشفته .  بوی اذان را حس کرد . افتاده حال  به راه افتاد و زیر لب دعا می کرد .

 

یا مقلب القلوب و الابصار             یا مدبر الیل و النهار

   یا محول الحول و الاحوال          حول حالنا الی احسن الحال

 

قدرت دعا به راهش جهت بخشید و به اصل خویش بازگشت .

پیش خدا رسیده بود .

ابر گفت : چیزی گم کرده ام شاید شبیه به نت ، در فضای صدای موسیقی . نمی دانم که چیست .

خداوند گفت : آن چیزی را که می یابی و پیدایش نمی کنی ، نت آه است  .

ابر سپید تر شد ، پرسید : جایش ، جایش کجاست ؟  من همه جا را گشته ام !

خدا گفت : هر آنچه را که فکر می کنی از تو خیلی دور است ، ما آن را نزدیکت قرار  داده ایم . نزدیک تر از خود  به خودت ، در درونت ، خیلی نزدیک تر از دور .

خدا گفت : از خودت شروع کن .

ابر می لرزید و در اوج بود . فرود آمد . نه به آسمانی پایین تر ، در عمق خود فرود آمد . باد قدرت گرفت ، طوفانی شد . ابر هرچه بیشتر فرود می آمد بیشتر می فهمید . از خود بی خود شده بود . نواختن جزء او شده بود و دیگر علتش را از یاد برده بود .

آب تحمل دیدن نداشت ، در سینه ابر مکان گرفت تا گریستن آغاز کند . ابر در قعر ، نوری را در وجودش دید . نور را به بام آسمان برد .

نور نام خدا بود

ابر بار امانت نتوانست کشید ، از حال رفت . هزاران صاعقه بر وجودش خورد و هیکلش هزاران   آه   شد .هر  درخششی که از ابر بر زمین می نشست شقایقی در دل کوه جان می گرفت .

آب گریستن آغاز کرد .

باران متولد شد

خورشید  دست بر چهره گرفت  تا مباد ، پرتویی جان باران را بسوزاند .

باران ، باران  و هزاران باران می آمد .

 حتی در کویر شب و در محفلی که مسیح دست در زلف آتش سوار دارد .آن جا هم باران می بارید . مسیح موج سودا می شد ، آتش سوار رخساره اش گلگون می شد . این چنین دل به یال آتش سوار نهاد و آتش سوار هم دل به آواز :

ببار ای بارون ، ببار

با دلم گریه کن  خون ببار

بهر شهرهای  تیره ، چو زلف های  یار

بهر لیل  چو مجنون ببار

دلا خون شو  خون ببار 

بر کوه و دشت و هامون ببار

به  سرخی لبای  سرخ یار 

به یاد عاشقای این دیار

به یاد عاشقای بی مزار  

ای بارون  ، ای بارون ،  ببار

 ببار ای ابر بهار

 با دلم به هوای زلف یار 

داد و بیداد از این روزگار

ای بارون ، ای بارون

 ماه و دادن به شبهای تار

بر کوه و دشت و هامون ببار ...

  

 .......

غم زمانه خوریم یا فراق یار کشیم

                                        بطاقتی که نداریم کدام بار کشیم

نه دست صبر که در آستین عقل بریم

                                     نه پای عقل که در دامن قرار کشیم

عزیز خواننده  و ای مهربان تر از برگ در بوسه های باران ؛

وقتی بهار خنده زد و ارغوان شکفت ، وقتی بهار بی او خزان شد ، دگر باورمان شد که نیست او در کنارمان .

به راستی او ستاره بود . یک دم در این زمان درخشید و جست و رفت .

او که بنفشه بود . گل داد و مژده داد و زمستان شکست و رفت .

آری ،

زهره عزیز ، به پنجمین سالروز رفتنت می رسیم .

 ای کاش می توانستیم در کنار منزل ابدیت حضور رسانیم و بوسه بر تربتت نهیم و خاک خانه ات را دوایی کنیم از بهر خون جگرمان .

ای کاش می توانستیم قسم دهیم ،

 ای آفتاب آهسته نی پا در حریم یار ما

                          ترسیم صدای پای تو خوابست و بیدارش کند .

ای کاش می توانستیم قبل از اذان صبح تو را در خواب بینیم .

ای کاش می توانستم باران را بر تو هدیه دهم . 

ای کاش  ...

 

                                                        روحش شاد .

                                               جواد جعفری  ( مسیح )

یازدهمین روز از دهمین ماه سال هشتاد و شش .

                                                                یا حق

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 9:11 بعد از ظهر  توسط مسیح  | 

جوانمرد هم رفت .

پرور دیار : را نیز من خودم ساختم ، نظیر و با نظر به پروردگار . منتها یعنی کسی که هم پرورنده و هم یار و یاور است و هم مربی و هم دوست و مخدور و مددکار . ( اخوان ثالث 1355 )

 

اما من او را نامیده بودم جوانمرد . شاید هم او یک پرور دیار جوانمرد  بود .  چند ماه پیش با او آشنا شده بودم . نمی دانم غضب آن ابروهای گره کرده سبب دوستی من با او شد و یا آن ظرافت کلام  ِ شعرگونه اش . که بعد ها به عمق اندیشه اش هم علاقه مند  و عادت کردم .این چنین بود که  خیلی زود اعتماد کردم و هر آنچه در سفرنامه زندگی ام بود در آسمان وجودش زمزمه می کردم . فقط گوش می کرد . و هیچ لب به سخن نمی گشود  و چقدر مطمئن بودم  از راز داریش در عمق سکوت . هرز گاهی که دل غصه دار می شد از قصه مردمان این روزگار و محتاج می شدم به دیدنش ، در کنار کتاب ها و آواهایش می جستمش . آرام می شدم در حضورش . شرح غصه می کردم . او به نام حق می گفت و کاسه چوبین را به دل می نهاد و نغمه های جان سوز سازش روحم را می پروراند .  حالی می رفت مرا که انتظار از هیچ پیاله ای نبود . جوانمرد نیز ، لاله های دلش به نیش دندان صبر خونین بود . من هم به رسم قانون  دوستی موذن می شدم : که هان ای جوانمرد گر غم در سینه داری وقت ِ وقتست .

او دست از پرد های ساز می کشید و چشم به کلامم می دوخت و زیر لب بیداد می کرد :

رو سر بنه به بالین  تنها مرا رها کن

ترک من خراب شبگرد مبتلا کن

از من کریز تا تو هم در بلا نیفتی

بگزین ره سلامت ، ترک ره بلا کن

به احترامش فاعل می شدم به خواسته اش . اما صد حیف و هزاران افسوس که او هم از کنارمان رفت .

آری درست یک هفته پیش او در صانحه ایده آل و واقیعیت برای همیشه ساکت شد و آرام به خاک سرخ نشست . وچه رفتنی ، غریبانه و نا آشنا  و تنها باغچه کوچک خانواده اش  در کنارش بودند .

جوانمردمان با جوانمردی رفت . جسمش آرام شد ، چشمانش آسوده ،دستان پور شورش ، مشت کرده و لبش خاموش .

همنشین دیروز او ، دوست امروز من :

نه او گفته بود که برایش سخنی به میان آورم بعد از رفتنش و نه من توان وصف پروردیار بودنش را دارم . اگر هم در باغ تفکراتش قدم نهادم ، کلیدش را خود به یادگار پیشم نهاد .

اما ؛

 بیا سحرگاهان به حکم تناسخ دعا کنیم که شاید در کالبدی دیگر مظهری از او بینیم .

بیا کمی زندگی کنیم . نفس برآریم . به یاد هم باشیم .

 به یاد خودت ، به یاد من و به یاد او باشیم . تا که در سکوت سرد زمان ساز خاموشش را دو باره نغمه ، از سر کنیم .

 

از طرف  دوستش برای دوستارانش . 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 11:19 بعد از ظهر  توسط مسیح  | 

یا حق

برای دومین سالروز گروهمان   آغاز عشق  می نویسم ( با کمی تاخیر ).

خوب یادم هست ،

 در آن سالهای نه چندان دور، در آن  سرزمین دور دور ، همان سرزمین سوت و کور ، مردی نشسته بود .

 خسته جان و گم کرده کاروان . تنها تر از درخت تک افتاده کویر .بر دل هزار حسرت دیرینه یادگار ، بر لب هزار حرف نگفته ماندگار .

در آن  سکوت ، این  سو را نگاه کرد ،  آن سو  را نگاه کرد .  چیزی ندید و گفت :

این جا نه جای ماست ، کو جای پای یار ما .

شاید که آن مرد من بودم . آری ، خود ِ خودم .

در میان افکار سوخته ام از صائقه خداوندی و در عنوان نوجوانی . به دنبال  گل پونه های وحشی زندگی ام تا به من بگویند  جواب آن جوانه های چرایی ، که از ریشه های ندانی  و ندانستن سیراب شده بودند و در من حصار تنهایی رویانده بودند .

سخت بود . چه رنجی می کشیدم من که از احساس بودن ، سرشار بودم .  دوران می گذشت و دانه های روز به زنجیر  ماه ها ، حلقه ای از یک سال عمرم را می بافتند و خدایش می داند کسی نایستاد ، افتاده ای را یاری نداد  ، تا او هم باز ایستادن را بیاموزد و در  آرامش ، پرواز را یاد بگیرد .

مجرم بودم به آنکه می خواستم بدانم ، فقط همین خواسته.

 از تو هم پرسیدم یاد ت هست !؟

 

سرو چمان من چرا میل چمن نمی کند

گفتی : حکم ازلی این بود .

شمع خواستم تا در سایه درخت زندگی ام  بیاسایم .

گفتی : ملول گشته ای . سه تاری بزن .

خسته بودم .

نجوای استادی در دلم خوش نشست که :

شگفت انگیزی زندگی با آگاهی به ناپایداری اش ، در قدرت تحمل درد نهفته است .

به راه افتادم ، وحشت زده و مبهوت . کوچه به کوچه ، کو به کو . به  گذر گاه علم که رسیدم محمل   خستگی ام را بی سخن بر زمینش نهادم  .تشویش تصویر دیروز را به دلخوشی تحصیل تسکین دادم .

استاد دیروز بر کاغذ بی خط  ذهنم چیزی نوشت .

یخ پیرامونت را آب کن ، بگذار تا فرو افتی . آنگاه راه آزادی را باز خواهی یافت .

سحرگاهان با باد گفتم حدیث آرزو مندی   خطاب آمد که واسق شو به الطاف خداوندی

صبا که نجوا کرد ، رهسپار شدم .

 خدایا به امید تو

اردیبهشت سال 84 بود . باران می آمد  با بوی نمناکش . یادت هست ، ساعت 8 صبح   و  هوا سرد بود.

92 نفر  گرد  هم جمع شده بودیم  بی هیچ خاطراه ای .

داروغه گفت : 10 دقیقه مانده به باز شدن درب .......  .

 این جمله بار اول  جز خندیدن ، ثمری نداشت .

داخل شدیم . فرشته را دیدیم .  با او  وارد بازی شدیم  . گفتیم : حق با من است . گفت : نظرتان را  شندیم و ........... .

 عصر شد  .  تازه فهمیدیم  ، 

عشق عشق می آفریند  ،..........   .

 کودکی  را  که در خرابه های تنهایی  سر در گریبان و گریان  نشسته بود پیدایش کردیم . در آغوش نورش گرفتیم  و  قول دادیم که دیگر تنهایت نمی گذاریم  . ( راستی هنوز سر قولت هستی ؟ از او خبر داری ؟ از من چه طور ؟! )

فردا ی  آن روز شاید به شگفت روزی که گذشت فراز آمد . آری ، باز هم بازی ؟!؟

شاید  بهتر آن باشد که  دست به دست یکدیگر نهیم  .

 بی سخن  . دستی که گشاده است می برد ،می آورد . رهنموند

می شود به خانه ای که نور دلچسبش گرمی بخش است .

در کنار هم بودیم ، که آرامش بعد از طوفان را حس کردیم .

 در سکوت با یکدیگر به گذشته شکل گرفته از رفتار گذشتگانمان ،پدر ، مادر و هر آنکس که در خاطر والد ما بود ، نگاهی بخشنده افکندیم . که کامل شویم  . از دیروز یخ زده و  خاکستری بگذریم به شوق همدلی صادقانه با همان گذشتگان ، که از خود  نوائی سر می دادند :

 

نمی خواستم خورشید و ازت بگیرم ،

نمی خواستم آسمونت ابری باشه .

نمی خواستم که چشمات بارونی باشه ،

 سهم تو گریه باشه ، بی صبری باشه .

نازنینم من اگر تاریکم غمی نیست ،

تو به فردا ها به روشنی بیاندیش .

تمام پنجره ها ارزونی تو  ،

به جهانی خوب و دیدنی بیاندیش .

 

شب فرا رسید و برا ی سفر فردا  غسل کردیم . روز سوم از منطقه ای  امن  گذشیم  . سخت بود و دشوار . برای هم حامی شدیم .ظهر آنروز با دلشوره و رنج  ، کشتی زندگی خود را به دریای فردا ها فکندیم . تا که هرکس بتواند سکانش را در اختیار گیرد و صندوقچه اش را پیدا کند . باز کند . ببیند .  تا که  نوری از آیینه به  تو  و نوری از تو  به آیینه  جاری شود . حس و حالت  صد برابر شود و...  .

باز آموختیم و دیدیم که هیچ چیز تصادفی نیست  . پس اعتماد کن و چهار انگشت  وجودت را به  من هدیه بده . تا که من هم وفا کنم  ، همان وفایی که مرا و تو را به هدف  راهنمایی می کند .

72 ساعت کنار هم بودیم  .جشن گرفتیم و من گل وجودم را به تو هدیه دادم  و تو به دیگری و دیگری به آن  یک .  می خواستیم در تاریخ بمانیم . هم عهد و هم پیمان شدیم . بانگ برآوردیم  :

ای مطرب مهتاب روی هرچه بدیدی  بگوی .

گفت : اسمتان چیست ؟

گفتیم : آغاز عشق .

  قرار مان این شد هر کجا فراموش کردیم  .  فریاد بزنیم  .

آغاز عشق را . 

 

امشب در سر شوری دارم ،   

امشب در دل نوری دارم ،             

باز امشب در اوج آسمانم ...

 

 ای عزیز ، نمی دانم چقدر از  دیروز شکل گرفته مان یادت هست . چند لحظه  به تصویری که در آن عکس یادگاری نقش بسته ، خیره می شوی تا باز جویی حس و حال آن روز ها را . شاید هم  در خلوتی با خودت بگویی که ب..ان هم  یک تجربه  بود. من هم شاید ! نمی دانم؟

اما این روز ها خواندن و نوشتن را به خاطر آسودگی ذهنم به فراموشی سپرده بودم . از کنار هر اتفاقی بی تفکر می گذشتم. ساعات زندگی ام را همنشین با آب و خاک شده ام و در سکوت دلچسب هر دوشان ساز کوک می کنم . سبب باز نویسی این متن هم اتفاقی بود که دو روز پیش رخ داد و ...  زبانم بند آمد و نتوانستم منکر شوم .  بیشتر دلم می خواهد برایم از آنچه که برای تو در این حیات می گذرد چیزی به یادگار و پندار بنویسی برای من و  آغاز عشق .

                     ((( یا حق ))))           جواد جعفری ( مسیح )

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 11:0 بعد از ظهر  توسط مسیح  | 

صبح ساعت شش به راه افتاد . سرما خیلی اذیتش می کرد . هوا سرد بود اما سردی مسیح از  درون بود . سرکلاس بود اما خواب چشمایش را نوازش می داد . و نسیمی از دلشوره تو ذهنش افتاده بود .

به خودش می گفت امروز ، روز من نیست . آتشی در ذهنش روشن شده بود و صورتش را سرخ کرده بود . اما دستش بقدری سرد بود که خجالت می کشید دست در دست دوستان بسپارد . بهانه مریضی    می کرد اما خود خوب می دانست از سلامت جسمش .

بالاخره ساعت هفت شب به امید گرمای منزل به راه افتاد . شوق رسیدن ، آرامش خنده ای کوتاه را در بر داشت . اما در نزدیکی منزل زنگ تلفن ضربه ای زد به دلشوره خفته اش و خنده را به شک رقم زد .

امیر بود . صدایش پناهی بود برای او .

- سلام ؛

سلام ؛

-  کجایی ؟

هنوز پاسخ سوال در دهانش جاری بود که صدای لرزان  امیر مسیر او را به سمت بیمارستان ....  تغییر داد .

نمی توانست باور کند بد عهدی ایام را و سکته ..... پدر بزگ را.

نمی توانست دوباره یادآور قصه ، غصه های سالهای گذشته  باشد .

نمی توانست دوباره تسلی  باشد برای ....  .

جلوی درب بیمارستان بود . هوا سرد تر شده بود و بی اهمیت تر برای او . از اطاق شیشه ای اطلاعات سراغ اورژانس و از آنجا سراغ پدر را . که به اطاق شیشه ای  ICU  رسید .

با دستان لرزان ، چشمان لرزان امیر را پاک کرد و سینه به سینه هم دادن و .... .

لب ها ساکت شده بودند و قلب ها برای هم حرف می زدند . چرا که بقای این اطاق شیشه ای در سکوت بود .

چقدر سخت است در سکوت گریستن . سخت بود ، خیلی سخت . و ساعت سفید بیمارستان هزاران برابر می کند این عذاب سختی را .

مسیح پیر ، فلسفه انتظار و امیر شاگرد تازه  راه . و چقدر حقیر شده بود در پاسخ گویی به چرایی های او .

باغبانان سفید پوش در این اتاق شیشه ای بی روح آزادانه در گذر بودند و تو آخرین امید و مهره  زندگی خود را از دریچه تصویر آن هم به التماس حرکت دوربین به نظاره می نشستی .  

بازهم در سکوت و خفه قان گریستن . و امان از آن باغبانان سفید پوش که اهمیت این لحظه ها برایشان تکراری بود و هرزگاه به نیش سوزنی و به بهانه جانی تازه ، خاری می زدند بر تن بزرگ اندیشه ات .

و به هزاران دستگاه زینت می کردند این بستر خاموش پدر را . و برای آنان نماد قلب و تنفس بود و برای مسیح نماد کفر و انزجار .

ساعت چه پیروزمندانه به صبح می اندیشید . و مسیح را در سخن های شبانه به در گاه حق به نظاره نشسته بود .

خداوندا ،

بعضی وقت ها دعا کردن برایم سخت می شود .

نمی دانم دقیقا چه دعایی بکنم .

شاید هم امشب خود بهانه ای کرده ای تا به زبان دعا حرفی بزنم .

خدایا ،

ما یک باغچه کوچک داریم  و فقط یک درخت انار پیر در آن است .

هر وقت به او نگاه می کنم ، به ریشه هایش به سختی هایش فکر می کنم .

که تا کجا بردی و چه رنجها که این پیر سالخورده تجربه نکرده است .

یادت هست دو میوه زنده گی اش را چیدی .

گفتیم امانتی بود و خواستی .

خدای من خواهش می کنم ،

آه ، ای خدای مهربان ؛

دوباره برگهای تازه به درخت پیر انارمان می دهی . و جوانه زندگی را در دست هایش میگذاری .

 

مسیح در دل دعایش را پنهان کرد و امیر را که تکیه بر او زده بود در سینه گرفت و در بیرون همان اطاق شیشه ای زمزمه می کرد :

 

از من ای ، پدر من دور مشو

رشته ی عمر منی جان منی 

عشق من دین من ایمان منی

گرچه همچون خم می در جوشم

خون دل می خورم و خاموشم

رشته مهر تو شد زنجیرم

گر جدا از تو شود می میرد

پس مرا یکه و تنها مگذار

مست و افتاده از پا مگذار .

 

 

دوست من ،

این شبها به دل پاکت سخت نیازمندم

و نیازمند تر از آن به بازگشت پدر پیر مان .

گریه هایش را من می خرم  ،

دردهایش را  او ،

اما شفاعتش را بر عهده شما خوبان میگذارم .

تنهایمان مگذارید ....... .

 

جواد جعفری ( مسیح )   بامداد ششم  آذر ماه

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آذر 1385ساعت 10:28 بعد از ظهر  توسط مسیح  | 

به نام حق

سایه هیچ  ؛

 هیچ اگر سایه پذیرد ما همان سایه هیچیم ( سید خلیل عالینژاد )

خلیل آن دوست مهربان برای همه ، یکدل با همه دلها و هم نفس با همه نگاههای خوب ، آن مغنی شیدا و پر جذبه که امروز می زیست ، اما دل به جغرافیای  دگری داشت .

جغرافیای عشق و جنون که انگار امروز چیزی جز غبار برخاسته از سم ستوران پر ، پرخاش از آن بر جای نمانده است .ستوران و سوارانی که بنام عشق به مصاف مهر می روند و به جای روشنایی و نور ، غبار و تاریکی از خود بر جای می گذارند .

خلیل مردی همه اندوه همه صبر مردی همه عشق در تقلای مدام و شتابان بسوی دنیای ماورایی مهر و عشق .

او دو منظر داشت :سالکی پر دوام و پر قوام از تباریارانی که خود را طالبان راه حقیقت میدانند و دیگری مغنی و نغمه سرای وادی  عشق و مهر و فرزانگی .می دانم که این دو منظر در وجود او به یگانگی رسیده بودند . ترنم دلشدگی وادی  دوست ، او را در نوجوانی به به سوی خود کشید و به سوی تنبور ، این ساز بر جای مانده از نیکان ، ساز مقدس و پرجذبه و پر رمز و راز ، راهی کوهها و کومه ها و زیارتگاههاشد تا مگر جنبه های پنهان و سحر انگیز آواز ها و کلامهای جویندگان و راهیان راه حقیقت را دریابد .

 به " پردیور " رفت . درنگ کرد . این سوی پل یا آن سوی پل ؟! .

به یاران پیوست درد های شاه خوشین لرستانی ، سلطان اسحاق برزنجه ای ، بابا یادگار ، بابا نااوس ، بابا جلیل و دیگری اکابر ناحیه سحر انگیز  اورامان را نوشید . و به تنبور این ساز ، جلالی که می رفت سخیف و خوار شود اعتباری روز افزون بخشید که هم از نیاکانش به ارث رسیده بود  و هو از استادانش به ارث برده بود .

خلیل به دانشگاه موسیقی رفت نمی دانم برای چه ؟  چقدر کوچک است این دانشکده موسیقی در مقابل بزرگی مدارس مهر اورامان و بزرگی خنیاگران نغمه  سرای عشق و فرزانگی .در کوهستانهای سرد کردستان که به اکسیر عشق یاران در کومه های جمع گرم می شد . چنان گرم و گداخته که گاه شعله های آتش و ذغالهای گداخته اجاق ، راه تسلیم می سپردند .مدرسه عشق آنجا بود که خلیل آن را دریافت .دوست را دریافت ، مهر را دریافت و تغنی را و خنیاگری را . او توانست در این سالها مجموعه عظیمی  از نغمه ها ، حکایت ها رویا ها و مقام ها را در یابد . از مجموع عظیم استادان و پبران و مرشدان توشه برچیند و بسیاری از رشته ای به هم ناپیوسته موسیقی ، ادبیات ، اعتقادات و رویا های پراکنده  پیروان حقیقت در جبال پر وهم  اورامان را به هم پیوند زند .این پیوند هم در قلمرو مقابله نسخه های نامه های سرانجام این یادگار آیین یاران بود و هم در قلمرو  تکه های جدا افتاده و پرتاب شده  به این سوی و آن سوی از مقام های تنبور و کلام های آیین و  هم در قلمرو ساخت و ساز تنبور ، کوکها ، دستان بندی و شیوه های اجرایی آن . او برای پژوهندگان عرصه های دوستی و معرفت و خنیاگری یک منبع استوار و غیر قابل انکار شده بود . اما هنوز جستجو گر بود .

حیف ! حیف از آن بنیاد استوار ، حیف از آن نگاه استوار و حیف از آن همه پی جویی و جستجو  همه رفت ، همه بر باد شده و همه سوخت و خاکستر شد . او در آتشی سوخت که نیکان و یارانش آن را در هنگامه وجد و شور و جذبه به سخره می گرفتند و به سان لعبتکی فروزان و آتشین ، لیک پاک و مقدس و سحر آمیز بر زبان و دهان و تن و جان  می گذاشتند و بر آن بوسه می زدند تا مگر خود را از آتش درون رها سازند . خلیل رهسپاره بود و زندگی در گرو عشق و مهر آوازه و نغمه و آیینه گذاشته بود . کسی که در گرد باد عشق و شور و جنون گرفتار آید راه خلاص ندارد.

خلیل از آتش بر آمد ، خود آتش بود و سر انجام در آتش فرو شد .

           پاییز  80 محمد رضا درویشی

------------------------------------------------------------------------------------------------------------

هرچه این چند دهه کوشش  نمودیم و خون دلی خوردیم ، تا که در موضوع وجودش تحقیقی جامع به عمل آورم و شرحی هر چند کوتاه بدست آورم نتوانستم .حتی از جعبه جادوی اینترنت هم چیزی نیافتم . نه اینکه نباشد . بود ، اما اراجیفی  بیش نبود که در خور بیان نبود .

و تنها به مدد جامعه موسیقی متنی را که قبلا خواندید را برایتان به سخن نشستم در کمال صحت وسلامت .

اما ؛

نمی دانم مسیح دِینی نسبت به او دارد و یا بُغضی جا مانده در گلو، که او را وادار به عمل نوشتن می کند.ومی دیدم که چطور شبانگاهان با ناله های سازش ، حتی برای لحظه ای هم   نمی توانست آرام شود . یا کرشمه ساز در نطفه می سوخت از حسی که نسبت به او داشت . ویا آهِ دلش شعله می کشید و از چشمانش جاری می شد .

شنیدیم که گفتند :

 

منادی می کند در شهر امروز

که خون عاشقان بر گردن دل

چه می خواهی از این خون خوردن دل .

هیچ نگفتیم و آرام که شدیم ، لب بر آوردم :

 

که این روز ها جای خیلی چیز ها خالیست و جای برخی از نَفس ها خالی تر . ذکرشان چه سود که بر فقر وجودشان در جمع ها بیشتر رخ می نماید .

آری ؛

این روزها جای خالی آدمهایی که شئونات انسانی را رعایت می کنند بسیار خالی است . و بدین سان در جمع مردمی جایی برایشان باز نمی شود . و به دشتستانها و کوهها قدم می نهند و دل به کویر ابدیت می زنند .

برای فکرشان ذکر می گویند و در تنهایی سکوت و تفکر قوام می آیند و شکلی می گیرند میان اشکال . رشد می کنند ، نه به سان گلی  یا جوانه ای گندم  به مثابه عالی مردی ، شهیدی . که دیگران بر او نماز گزارند . و عصری را حیران وجودشان .

 

آری حقیقیت همین است  .

به پنجمین سالروز رفتن عزیزی چون خلیل نزدیک و نزدیک تر می شویم . اما مسیح نمی داند که لباس سرخ اشک به تن کند و به سوگ فراق او و غم ناشنیدن آواهای آن مطرب مهتاب رو را به کدامین چاه و به چه عمقی سر فرو ببرد .

و یا آنکه سر خوش از آن کنیم و با نوای چنگ و رباب بر سر مزارش بخوانیم که پیر می فروش اصوات جنون ، دل در بر جانان نهاد و آرام بگرفته  و غم خود را به آرامشش تحمل کنیم و بانگ مرغی هم بر نخیزد . چرا که خوب می دانیم .

 

مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش .

 

اما هرچه بیشتر فکر می کند به عمق فرو رفتگی اش افزوده می شود . و خود خوب می داند و خدایش را  گواه می گیرد ، که به عدد لحظه های نبود آن مهربان . آوازها و مقام های آن استاد را در صندوق ذهنش به یادگار می برد و در و دیوار محفلش ، بویی میدهد از حس او .

 

به راستی خلیل مگر در رَخش چوبینت چیست ؟ که مسیح را مغلوب می کند  و دیگران را   تسخیر . اشک ها را روان می کند و بغض ها را جریان می بخشد .

 

اما خوب می دانم که مسیح شیدای تکنیک و پرده های سازت نیست .او مجنون  احساس  کرشمه هایت است  و این راز ها و نیاز ها که در صدای سازت است . همه رُوزیِِِ همان غم های ماندن نَفس در قفس تن است و ثمره تنهایی ها و خود فرو رفتگی ها ست .

 

اما خلیل ، این همه غم و درد فراق تا کجا و به چه مقدار ؟ مگر آن سبحان دل آدمی را بهر نگه داری و سرکشی از این احساس  ها خلق کرده ؟ که هرروز خون دل می خورد و گلی را هم خلق نمی کند .

 

بگو خلیل ، دوست من . تا کجا ؟ و مسیح در کجاست ؟

 

ای کاش فراق به دست حافظ می افتاد و تا به قول خویش عمل کند و او را بکُشد .

ای کاش پدر عریان  ، آن خنجر که نیشش  ز فولاد  بود  را به جای دیده ، در دل فرو  می گذاشت تا روح   آزاد  می گشت  .

ای کاش بودی ، می دیدی این روز ها در مقام صبر دندان به دل نهاده ایم و اگرهم بر حسب اتفاق لحظه ای سبز ، داریم بوی خون تحمل می دهد . و هنوز از گلوی زندگیمان پایین نرفته ، گوارش ترس و اضطراب به   خود می گیرد .

کاش بودی و می دیدی ؛ این روزها وقتی باران می آید بر خلاف سنتش ، ابتدا می بارد به سان سوسن و بلبل. مسیح را غرق وجودش می کند . آنچنان که تحمل همه درد های قرمز را برای او به انگیزه تبدیل می کند . اما حیف و صد افسوس  که وقتی سرگشتگی و آرامش او را می بیند ، آن آرامش بعد از طوفان مسیح را با برق و رعد خود به سیلاب چرایی ها تبدیل می کند.

بارها و لحظه ها از خود می پرسد : که چرا آرامشم شکست ؟ از کدامین درب ممنوعه وارد شدم ؟ دلش می لرزد . اما بر می گردد . به دنبال باران . ولی دگر باران نیست و مسیح در خلسه سئوال فرو می رود .

آری ؛

بارانی نیست ، تگرگی نیست ، صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است .

 

بادها و وزش ها از جانب باران مژده می آورند : هان ! آمده ایم تا حسابت را کنار جام بگذاریم . و مسیح بر سر ایمان خویش چو بید می لرزد .

به یاد می آورد ، جست و خیز ها را به زیر طراوت صحبت های باران . بوسه های باران را که هیکل او را سخت می کوبید و نوازش می داد . خاطره ای شیرین اثری می گذارد بر توانایی او .

 

نسیمی که از جانب باران آمده بود ، طوفانی می شود و بر قلب و ایمان مسیح فرود می آید و او را بر زمین اندوه می زند . و سائقه ای که در ابری سیاه پنهان شده بود از جانب دولت باران خبر می دهد :

ای مسیح !؟ شنیده ایم که این روزها باران را جدا از مصائبش  می خواهی ؟!؟ و این چنین است که دوست داشتن تو انزجار دارد برای ...  و از لطافت ها می کاهد .

 

آری جرم این است .

 

اما خلیل ، خود خوب می دانی او باران را با تمامی درد هایش حامی می باشد . چرا که لذتیست در باران پاییزی و  در هیچ کدام از قطره های  باران بهاری  یافت نمی شود .

 

باران بهاری هوس است و باران در پاییز یعنی  شور عاشقی .

 

لحظه ای دگر باران و یارانش می روند ، او را که با فریاد هایش بر در و دیوار مشت  می کوبد ، را حتی برای لحظه ای نمی نگرند .

 

خدا کند مسیح تا صبح بودش نشود ، نابود  و   وجودش نشود خاکستری به دست باد کویری .

 

ای کاش بودی و به سراغش می رفتیم . به او می گفتی که دیگر در کویر وجود مسیح شاخه ای از تفکر نمی روید و هر چه هست شنزار ها و خاشاک گذشته است و باران دل به کوهستانها و جنگلهای سر سبز  دارد . و این روز ها همه باران را دوست دارند و حق با  باران است .

ای کاش بودی و سخن از خورشید و مهتاب را تو به میان می آوردی . چرا که مسیح به گذشته های دور تر از آشنایی سفر کرده و دیگر قصد بودن در نوشته ها را ندارد و نامش را به یادگار در چتر های بارانی جا می گذارد.

 

کاش بودی همچون آتش سوار و می نواختی  آتش سوار را . و مسیح می خواند :

آمد یکی آتش سوار

 بیرون جهید از این حصار

 تا بر کند خورشید و مه  ....

مسیح دیوانه وار طغیان می کرد  و می رفتیم  درون چاه علی و دوباره سَر می دادی آن آوای خوش ثنای علی را .

 

تا صورت و پیوند جهان بود علی بود ،

تا نقش زمین بود و زمان بود علی بود ،

شاهی که ولی بود و وصی بود علی بود ،

سطان صفا  و  کرم   و  جود علی بود ...

 

کاش می بودی .

ای کاش .

 

دوست من به شهادت کائنات و به صداقت دیوانگی که من حتی ذره ای از خاک ره کیمیاگران نیستم و نمی باشم و خدایش می داند که من حتی جرات ذره ای از وصفش را هم  ندارم .  کین کار من سر به بالین گذاشته نیست . اما هرآنچه بر نوشتم صدایی بود از بارانی که بر شیروانی ذهنم سروده شد و من آن را به قلم نواختم . چه کنم ؟ که قلمم خامه ندارد بیش از این .چشمانم را اشک حسرت گرفته است و قبلم را شور نوشتن . پس بیا و مهربانی کن بر من بخشش هر نقص و کمی را . و این دل نا آرامم را با تامل خویش ساحلی باش .

 

بامداد ، بیست و دومین روز آبان ماه سال هشتاد و پنج  تحریر شد .

جواد جعفری ( مسیح )

 

 (( یا حق ))

+ نوشته شده در  جمعه سوم آذر 1385ساعت 3:52 بعد از ظهر  توسط مسیح  | 

مي گفت كسي داد ميزند و او  گيج و مبهوت به دنبال صاحب صدا مي گشت .خودش مي گفت آنقدر در گير اينكه صاحب صدا كيست شده ،  كه نفهميده ادامه جمله چيست . او نگران بود و سرش را اين طرف و آنطرف مي برد  كه ببيندش اما....

به خدا همين.من خودم هم الان حال خوشي ندارم ، نمي توانم به اين لحظه ها فكر كنم و حداقل حالت عادي ام را بگيرم.به خاطر بقيه هم كه شده ؛ صداي جيغ زني بلند شد ، انگار تازه يادش افتاده باشد يا تازه فهميده باشد چه شده توي سر خودش ميزد و گريه مي كرد و حرف ميزد.آنطرفتر روبروي بچه ها كه مبهوت مي نمودند و بغض كرده و گريان مردي نشسته بود و سرش را گرفته بود توي دست كه شايد از صداها خلاص شود و بتواند حال خودش را معمولي جلوه دهد.

 البته اصلا كل ماجرا از يك چيز ديگر شروع شد. از يك تار موي سپيد روي شقيقه. مدتها توي فكر اين نخ موي سپيد بود. رفته بود نشسته بود جلوي آينه و هي با اين نخ مويش حال ميكرد. نمي دانم چرا اما خوشحال بود و يك جورهايي احساس ميكرد  نشان تجربه و رنج و درد است. چقدر آن دختر گريه مي كند ، چقدر هم سوزناك گريه مي كند. نمي توانم جلوي خودم را بگيرم.خرما تعارف ميكنند؟ بميرمت آه اين منم نشسته به سوگت و ....فاتحه مي خوانم ، فاتحه مي خوانيم . دختر رد ميشود ، توي چشم هاش پر است از اشك . تقريبا هيچ كس خرما بر نمي دارد.همه ماتم گرفته اند.

داشتم مي گفتم ، كجا بودم ، آهان داشتم مي گفتم كه عاشق درد بود و رنج .مي گفت خوشي مال آدم هاي بي جنبه است و مرد بايد تاوان شعور و مرديش را بدهد.آن شب هم وقتي رفتم سراغش چشم هايش پف كرده بودند و شده بودند عينهو كاسه خون . تمام خون بدنش انگار جمع شده بود توي چشم هاش. كتابش را گذاشت توي كتابخانه و سر و صورتش را شست و نشست كنارم. هرچه اصرار كردم ببينم چه شده و از چه اينقدر ناراحت است نگفت . گفت اينها يك جور خوشحالي است و سبكي و مراقبه .برايم ميوه و چاي اورد حتي. حال جسمي اش خوش بود ، مي گفت حال روحي ام هم خوش است.راستش شيطنتم گل كرده بود بروم ببينم چه كتابي مي خواند اما نتوانستم از بين آن همه كتاب پيدايش كنم. مي فهميد كه؟ سخت بود ؛ تاز ه من اسم كتاب را نمي دانستم و فقط هاله اي از تصوير روي جلدش توي ذهنم مانده بود . اما پيدا نشد.تازه حالا هم مطمئن نيستم همان كتاب باشد . من نمي توانم همينطور اينجا بنشينم روبروي شما و حرف بزنم . بگذاريد براي بعد .خيلي از اين آدم ها الان به من نياز دارند ، خيلي ها.  

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 1:26 قبل از ظهر  توسط مسیح  | 

 

(( فقط سی دقیقه ))

دخترک دو ترم بود که از فضای دانشگاه دور شده بود از نشستن در سرکلاس و خواندن ،از تمرین و تکلیف . چاره ای نبود باید این چند واحد باقی مانده را هم میگذراند ؛ بعد هم با یک مدرک لیسانس از همون مهد علم و دانشی که دوران دبیرستان آرزوش و داشت خداحافظی میکرد .صبح زود بود ، از خواب بیدار شده بود . همین طور که داشت خودشو آماده میکرد یادش اومد که شب گذشته چقدر با خودش کلنجار رفته و چقدر فکر کرده که فردا رو چه طوری انتخاب واحد کنه چند تا واحد بگیر و کدوم پیش نیاز و کدوم .... آخرش هم با تمام سر درگمی به سختی خوابش برده بود .

از درب منزل خارج شد . ساعت تقریبا هفت و سی دقیقه بود . برای انتخاب واحد باید تا نیم ساعت دیگه خودشو به دانشگاه میرسوند . وقتی یادش می اومد که تو این چند ترم گذشته با چه سختی و مشقتی توانسته بود انتخاب واحد کنه دردی تو کمرش احساس می کرد و پاهاش برای رفتن بهانه می کردند . اینقدر روز انتخاب واحد براش وحشناک و خسته کننده شده بود . که پر از استرس بود . مطمئن بود امروز هم یا آستین مانتوش پاره میشه یا بند کیفش . تازه اگر شانس بیاره و بدنش تو ازدهام جمعیت مقاومت کنه و استخوانهاش به سر و صدا نیافتد . تازه به همین هم راضی بود چون بیشتر ترسش برای این بود که همه اون واحد هایی که می خواهد ارائه نشه و بخواد دردسر اضافه بر ظرفیت رو هم تحمل کنه . پنجاه متر به ایستگاه سرویس دانشگاه مونده بود که متوجه شده مینی بوس راه افتاده ، ایستگاه و داره ترک می کنه . دلش لرزید و ناخداگاه زبانش تکانی خورد و گفت : کاشکی بایسته !! به اندازه ای که باد پاییزی چند تا برگ و به رقص دربیاره صدای صوت ترمز ماشین فکر آشفتشو دزدید و به پاهاش سرعت بخشید . سوار مینی بوس شد . مسافر زیادی نداشت اما جا برای نشستن هم نبود . به میله سرد خودشو تکیه داد . بازی فکر کردن و آغاز کرد . یه آقای دانشجو جاشو بخشید . تشکر کرد و نشست . همسفرش یه خانم میانسال بود . هیچی نگفت . هرچی مسیر کوتاه تر می شد و مقصد نزدیک تر طپش قلبش به اضطرابش کمک میکرد . فکر اینکه هر چی بیشتر درس میخونه اما معدل آخر ترمش هنوز از سیزده هم بیشتر نشده ناراحتش میکرد .

انتخاب واحد داری ؟؟ بله . صدای هم سفرش بود . دوباره گفت : موفق باشی ! با یه لبخند تلخ تشکر کرد .!! پرسید شما هم انتخاب واحد دارین ؟ نه دخترم دارم میرم مدرک لیسانسمو بگیرم . دخترک با یه حساب سر انگشتی حساب میکرد که از کی وارد دانشگاه شده ؟؟ انگار همسفرش فکرش و خونده باشه گفت : شانزده سالم بود که ازدواج کردم . سی و هفت ساله بودم که نیاز به دانستن ، وارد دانشگاه شدم . پرسید سخت بود ؟؟ خندید و گفت داخل شدنش که نه زیاد . اما گذراندن ترم ها مشکل بود . یادمه ترم اول و دوم نمره هام خیلی پایین بود . البته مشروط نشدم فکر همسر داری و بچه بزرگ کردن کنار این کتاب های سنگین از زندگی خستم کرده بودند .اما باید سپری می کردم . با یه فکر تازه تونستم در ترم های بعدی معدلم را به شانزده هم برسونم . چه جالب !! میشه مگه ! چه طوری ؟؟ جواب داد : کار خاصی نکردم فقط وقت هام و دزدیدم . بایه نگاه تعجب گفت : دزدیدی ؟! آره . چون من خیلی وقت نداشتم تو کلاس تمام حواسم به درس می دادم در واقع سعی می کردم تمام مطالب را تو زمان حال یاد بگیرم نه در آینده و تو خونه . تو مسیر برگشت به خونه داخل همین سرویس مرور می کردم . دخترک به شگفت اومده بود که چطور کسی مثل یه منجی پیدا شده و اشتباهات گذشتشو بهش میگه .همسفرشو بوسید و خداحافظی کرد .

هنوز جلوی درب ورودی دانشگاه ایستاده بود که اتفاقات صبح براش مرور شد آخه چطور این اتفاق ها ممکنه ؟؟!! توقف سرویس ؟! کسی که اشتباهاتم را بهم گوش زد کنه ؟! شاید اتفاقیه ...؟؟!! نه . قانع کننده نبود . اما من .... من .....آره خواسته هام هرچند که کوچیک بودند اما با تمام وجود از ته دلم خواستم .خنده کشف جواب از آشفتگیش کاسته بود . اما این دفعه مثل عادت گذشته با خودش نگفت کاشکی از خدا یه چیز دیگه خواسته بودم . لحظه ای سکوت . دوباره گفتگوی درون . خوب یه چیز دیگرو امتحان می کنم و از ته دل درخواست می کنم . ساعتشو نگاه کرد . هشت صبح بود . بعد انگشتاشو زیر چادرش باز کرد و با تمام انرژی که از وجودش بر می خواست .انرژی که حتی یه لحظه شک توش نبود گفت : فقط سی دقیقه . می خوام فقط تو سی دقیقه انتخاب واحد کرده باشم و از دانشگاه بیام بیرون ساعتشو نگاه کرد و گفت : یعنی هشت و نیم .

اینقدر به قصدش مطمئن بود . که شعله های انرژی تو چشمش برق می زد . احساس می کرد خاک زیر پاش کمی فرو رفته . داخل شد . مثل روال گذشته باید می رفت گروه و برگه انتخاب واحد میگرفت . رفت و برگ رو گرفت . اما جای امضاء مدیر گروه خالی بود . ببخشید آقای دکتر نیستند ؟؟ چرا ! اما داخل محوطه هستند . نمی دونین کجا ؟ دقیقا نه . از اتاق اومد بیرون داخل راهرو داشت باچشم های بسته انتخاب میکرد که از کدوم جهت برای پیدا کردن آقای دکتر بره ؛ خانم مشکلی پیش امده ؟!؟ گفت نه که چشماش باز شده . با دست پاچگی دوباره گفت : نه !... چرا !....سلام ......آقای دکتر میشه لطفا برگه منو امضاء کنید . امضاء شد .

برگه انتخاب واحد و با واحد های مورد نظرش و کد های مربوطه ، خط خطی کرد . رفت برای ثبت داخل کامپیوتر . روی یکی از کلاسهای دانشگاه بزرگ نوشته شده بود . ثبت واحد ها . اتفاقا کسی هم نبود . سلام ، میشه این برگه انتخاب واحد را ثبت کنید . بعداز اینکه اسم ، شماره دانشجویی ، رکورد داخل برگه وارد کامپیوتر شد . اپراتور گفت : خانم رکورد شما بسته است . مشکلی دارین ؟؟ نه . نمی دونم !! چی کار کنم ؟؟ برید خدمات کامپیوتری . از پله ها که بالا می رفت تازه یادش افتاده بود که دو ترم مرخصی داشته و باید اول رکورد شو بازمیکرده . خندید . رفت و برگشت . دوباره جلوی کامپیوتر پشت چهار پنج نفر منتظر شد . با شیطنت ساعتشو نگاه کرد . هشت و هفده دقیقه . شک نکرد . خانم میشه این هجده واحد را تو سه روز برام تنظیم کنید . کمی بازی با صفحه کلید . شنید ؛ شنبه دو شنبه ، سه شنبه . خوبه ؟؟ ممنون . ثبت کنم ؟؟ بله .

این تازه اول کار بود که تقریبا زود تموم شده بود . اما سختی کار تازه از ثبت مالی و پیرینت نتایج شروع می شد . اما دخترک زیاد به زمان توجه نمی کرد . قصدش صد در صد بود . سالن امتحانات محل ثبت مالی بود . داخل شد . جمعیت زیادی دور وبر چهار، پنج تا اپراتور را گرفته بودند . سر همشون هم شلوغ بود . کمی ایستاد و جمعیت را نگاه کرد و پذیرفت . خودشو به دل صف زد روی نوک پنجه پاهاش ایستاد . باکمی سرک کشیدن . دید یکی از اپراتورها که در مرکز قرار داشت تقریبا هیچ کاری انجام نمی ده . فکر کرد شاید کامپیوترش خراب باشه . رفت جلو . نزدیک تر شد . هوای گرمی که از دستگاه خارج می شه رو می تونست حس کنه .

دستشو دراز کرد و برگه انتخاب واحد را جلوی صورتش مرد جوانی که پشت کامپیوتر نشسته بود ، گرفت . با لبخند ملیحی گفت : این فیش های بانک و ثبت کنید . مرد جوان برگ رو کنار زد و گفت : بنده این کار و انجام بدم ؟!؟ دخترک گفت : پس برای چی اونجا نشستین ؟ مرد جوان خندید ؛ چند لحظه صبر کنید . بعد از جاش بلند شد و رفت سمت یکی ااز اپراتور ها وبا صدای جدی گفت : آقای ... این فیش ها رو ثبت کنید . اپراتور یه نگاه به برگ های انبوهی که در دستش بود کرد و یک نگاه به چشم های مرد جوان ، گفت : چشم قربان و خیلی سریع مهره سبز رنگ ثبت مالی شد روی برگه انتخاب واحد نقش بست . دخترک درحالی که برگه انتخاب واحد را از مرد جوان میگرفت تشکر کرد . نگاهش به جوی میز افتاد که با خطی درشت نوشته بودند : آقای ... بازرس قسمت مالی . تاره متوجه شده بود که چه کاری و از چه کسی خواسته بود . باز هم خنده موفقیت و رفتن .

با خودش گفت این هم از خان مالی . اما پیرینت !؟! ساعتشو نگاه کرد . ساعتش دیجیتالیش با غرور مشکی رنگش ؛ هشت و بیست و هشت دقیقه را گوش زد می کرد . دخترک باز هم شک نکرد . قصدش را مرور کرد گام هایش را محکم تر. جلوی باجه پیرینت حدود دوازده نفری دانشجو بود . یه نگاه عمیق به صف ؛ یه نگاه به چاپگر قدیمی که بوی داغی می داد ؛ یک لحظه تامل . زمزمه کرد : خدایا فقط دو دقیقه وقت داری . شک حتی جرات نوازش فکر دخترک را هم نمی کرد . دوباره نگاه .

خانم شما که ثبت مالی ندارید . یکد فعه صدا بلند تر شد ، دانشجویانی که مهر مالی ندارند پیرینت نمی تونن بگیرند . صدا صائقه ای شد و طول صف خرد شد . لحظه ای بعد دخترک ماند و برگه ای که از دستش بیرون می رفت و به دست دیگرش برگه ای سفید رنگ که با چاپ نوشته هایی حاکی از وضعیت ترم جاری بود . نگاه کرد بدون هیچ عیب و ایرادی . دقیقا خود قصدش بود آری همان قصد صد در صدش . اجرت همان خواسته بی شکش بود . ساعتش را برای آخرین بار جلوی درب دانشگاه نگاه کرد .حس و حالش دو چندان شده بود ، پنج ثانیه هم وقت اضافه آورده بود . بغض شادی روحش را آرام کرده بود . روی یه صدلی تو پارک نزدیک دانشگاه دخترک آرام و آرام افکارش را نوازش می داد . که چه طور آفریننده اش ، به زبان کائنات با او لب به سخن گفته بود . هستی بودنش را برایش به نمایش گذاشته بود . گویی امروز تمام درب ها به رویش باز بود .فهمیده بود دربی از مصائب وجود درونی برایش نداشته . خود او کاملا باز وآگاه بوده . امروز لمس کرده بود هر بار که مشکلی ذهنش را سخت می کرد ، با قلم قصدش به آن رنگ خدایی میزد . امروز درک کرده بود که لازم نبوده به نرمش نماز و به لرزش ذکر لب ؛ آن هم برای گه گاهی به دور چشم هر بینایی ؛ گمشده اش را صدا بزند . و در آن خلوت قصدش را به او بگوید و درهر جمعی به دنبال بنده ای برای حاجت نیازی . سرش را بالاتر آور چرخشی به نگاهش بخشید . آفرینش را بهتر حس میکرد . آن صدای مرغ آواز خوان ، آن شیطنت باد وزان ، نور کلان ، آب روان ؛ آوایی را در ذهنش روشن کرد ، این همه پیچ ، این همه گذر ، این همه چراغ ، این همه علامت و همچنان استواری به وفادار ماندن ، به راهم به خودم ، و به تو . وفایی که مرا به سوی هدف راهنمایی می کند . او دیگر مطمئن بود که باید از دلش قصد کند ، نه ذهن قاضی . یادش اومد پندی را چندی پیش خونده بود ؛ زمانی که صد در صد متعهد می شوید طبیعت نیز به یاری شما می آید اتفاقاتی می افتد که معمولا نمی افتد . به خودش اومد که چطور این بیست و اندی از بهار زندگی را بی یاد او گذرونده . چقدر از این سی دقیقه ها رو ازدست داده . آهی کشید . حالا می خواد چی کار کنه ؟ بازم فراموشی .... ؟؟ با دلش گفت : از گذشته ام عبرت گرفتم . می خوام تو سعادت لحظه زندگی ؛ باشم . می خوام به ابر هایی که تو آسمون آبی ذهنم با وزش زندگی میان قلاب نندازم .اون هارو نگه ندارم و به زندگیم حقله اسارت ندم . می خوام پذیرای آینده باشم . همان طور که قرار بیاد .

دخترک آماده رفتن به زندگی و دوباره بازی کردن می شد . راه سرویس برگشت از دانشگاه و پیش گرفت . پشت سر بقیه دانشجو ها بود . هنگامی که به مینی بوس نزدیک تر می شد . متوجه نوشته ای شد که پشت شیشه عقب مینی بوس ، با خط زیبایی نوشته شده بود . زندگی تغییر نمی کنه اما اگه میخواهی زندگی کنی ذهنت و تغییر بده .

یا حق

بیست و ششم شهریور ماه هشتادو چهار

جواد جعفری(مسیح)

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 9:52 بعد از ظهر  توسط مسیح  | 

 

سخن آخر :

اي نسل اسير وطنم،

تو مي‌داني كه من هرگز به خود نينديشيدم، تو مي‌داني و همه مي‌دانند كه من حياتم، هوايم، همه

 خواسته‌هايم به خاطر تو و سرنوشت تو و آزادي تو بوده است. تو مي‌داني و همه مي‌دانند كه

 هرگز به خاطر سود خود گامي برنداشته‌ام، از ترس خلافت تشيعم را از ياد نبرده‌ام. تو مي‌داني

 و همه مي‌دانند كه نه ترسويم نه سودجو! تو مي‌داني و همه مي‌دانند كه من سراپايم مملو از

 عشق به تو و آزادي تو و سلامت تو بوده است، و هست و خواهد بود. تو مي‌داني و همه

 مي‌دانند كه دلم غرق دوست داشتن تو و ايمان داشتن تو است. تو مي‌داني و همه مي‌دانند كه من

 خودم را فداي تو كرده ام و فداي تو مي‌كنم كه ايمانم تويي و عشقم تويي و اميدم تويي و معني

 حياتم تويي و جز تو زندگي برايم رنگ و بويي ندارد. طمعي ندارد. تو مي‌داني و همه مي‌دانند

 كه شكنجه ديدن به خاطر تو، زندان كشيدن براي تو و رنج كشيدن به پاي تو تنها لذت بزرگ من

 است. از شادي تو است كه من در دل مي‌خندم. از اميد رهايي توست كه برق اميد در چشمان

 خسته‌ام مي‌درخشد، و از خوشبختي تو است كه هواي پاك سعادت را در ريه‌هايم احساس

 مي‌كنم. واسلام

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 9:52 بعد از ظهر  توسط مسیح  |